مَن مَاتَ فِي العِشقِ لم یَمُت اَبَدَا
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
عشق درلغت به معنی میل مفرط است وآن مشتق،ازعشقه است.عشقه گیاهی است که هرگاه به دوردرخت پیچیده می شود.آب آن رامی خورد ودرخت زرد شده وکم کم خشکیده می شودودراصطلاح عشق را،مرتبه عالی،محبت گویند.جناب خواجه نصیرفرموده اند :«عشق به محبت شدید گویند وهرچه ادراک بالاترباشدعشق شدید ترخواهد بود.وعشق حقیقی آن ابتهاج وشوروسروری است که ازتصّورحظورمعشوق به انسان دست می دهد» وعاشق کسی است که دل راازهرچه غیراوست خالی نموده وآن را حرم امن حضرت دوست قراردهد. وچشم ازهمه جزجمال محبوب ببندد.وجزیاد معشوق به کسی نیندیشد. ودرراه رضای معشوق ازهرچه دارد بگذرد.
یارآن بود که صبر کند بر جفای یار ترک رضا ی خویش کنددررضای یا ر
وهرکسی که زودعاشق شودومرتب معشوق عوض می کندمعلوم است که عشق را به بازی گرفته یا خودش بازیچه ی هوس شده است.بازیگری وبازیچه بودن هردومایه ی شرمندگی است.وباید درباره مرزمیان عشق وهوس بیش تراندیشید.
عشقی که نه عشق جاودانی است بازیچه ی شهوت جوانی است
عشق ایینه ی بلند نور است شهوت ز حساب عشق دور است
عشق برتر
جوانی بود سخت وابسته ی لباس وقیافه اش بودحتی وسواسی داشت که پارچه اش ازکجا باشدودوختش ازفلان ومدلش ازبهمان.برای دوستی بااوهمین بس که ازلباس واتویش وقیافه اش تعریف وتحسین کنی ویا ازطرزتهیه ی آن بپرسی.اوعاشق ظاهرسازی وسرووضع مرتب بودوبه این خاطرازخیلی ها بریده بودتا اینکه عشقی بزرگتردردلش ریخت وبا دختری آشناشدوباهم سفری کردند ودرراه تصادفی اتفاق افتاد.جوانک درآن لحظه بحرانی ازرنج های خودش فارغ بودوخودش رافرموش کرده بود وبه محبوبه اش می اندیشید وسخت به او مشغول بود.اوبه خاطرپانسمان محبوبش به راحتی لباس هایش راپاره می کردوزخم های او را می بست.
*هنگامی که عشقی بزرگ تر دل را بگیرد عشقهای کوچک ترنردبان آن خواهند بود*
عشق بازی پروانه در پای شمع
همچون آن پروانه شمع افروختن هر دمی خود را به نوعی سوختن
بنگرید ای دوستان پروانه را دادن جان در ره جانانه را
چونکه بیند شمع را اندر وثاق گردد اول دور آن از اشتیاق
سر نهد آنگه به پایش از نیاز هین بزن پا بر سرم ای دلنواز
پس گشاید بال و پر از انبساط رقص آرد دور آن با صد نشاط
وانگهی خود را زند بر نار آ ن جان دهد در آتش رخسار آن
سوزد و افتد به پایش سوخته هم پر و هم با ل آن افروخته
نیم جان خیزد ز جا با صد شعف خود بر آتش افکند از هر طرف
سوزد و گوید میان انجمن هین بسوزانم خوشا این سوختن
سوزد و گوید به صد وجد و طرب شد به کام من، جهان ای صد عجب
سوخت پا تا سر، خَُُنُک این سوختن عاشقی باید از آن آموختن
عشق از پروانه باید یاد داشت ورنه خود از عاشقی آزاد داشت
عاشقان را جسم و جان در کارنیست جسم و جانشان جز برای یار نیست
در ره او جسم و جان را خوار کن خویش را از جسم و جان بیزار کن
جان فروشانند در بازار عشق از ورای عقل باشد کار عشق
هان و هان ای دوستان با وفا پا نهید اندر بیابان وفا
خویش را در راه او فانی کنید عید قربانست قربانی کنید
در سر کوی بقا منزل کنید جان خلاص از بند آب و گل کنید
جان من گر عاشقی مردانه باش پیش شمع روی او پروانه باش
گر همی خواهی وصال آن نگار پا بزن بر هر دو عالم مرد وار
دوست نبود آنکه می جوید بهشت بلکه گلشن جست و گلخن را بهشت
گلشن و گلخن برعاشق ، یکیست گلخن و گلشن نمی داند که چیست
گر به گلخن چلوه دلدار اوست جنت او باغ او گلزار اوست
ای که در فکر بهشت و کوثری دور شو تو مردک حلو ا خوری
دوست چیزی می نجوید غیردوست جسم و جان و دنیی وعقباش اوست
جسم و جان بخشد به یک ایمای او هر دو کون افشاند اندر پای او
 |